نگاهم چه کودکانه منجمد میشود، در خنکای شبهایی که هیچگاه نخواهند آمد. شاپرک باغ ِ نبود! گلکِ ثانیهها! راز اسرار ِ نبود، من چه دانم که چه بود؟ که در این غافلهی حجم سکوت، نام سرسبز تو را پی جویم؟
نمیدونم چی داره میشه... امروز سنگین تر از همه روزهای گذشته!خیلی بد گذشت خیلی...راه گلوم هم همچان بسته است!استراحت هم انگار هی بدعادت تر میکنه مهره های کمرمو!من هم دل آشوبم هم دل!
اوه ولی من برگشتم:(... بیچاره شدم تا تو این تاریکی مطلق لپ تاپ همیشه ناپدیدم رو پیدا کردم تا روشن بشه و اینا شد این :( ... رفتید؟! ...چقد همه چی بد شد! اه...