وی ویو
مشغول به چه کاری هستید ؟
Beta Version
درباره
تماس با ما
وبلاگ
مطالب ارسال شده
با دوستان
آرشيو
Rezaraza
خدا بزرگتر است.
Rezaraza
روزی كه او نیست، او هست.
Rezaraza
به پایان آیید ثانیههای نفرینشده. تابم نیست، توانم نیست.
Rezaraza
آسمانا! پروازت آيم.
Rezaraza
زندگي من فقط يك رويا بود.
Rezaraza
یادآورِ خاطرههای ده ساله، اولین و شاید همیشه آخرین حلقه.
Rezaraza
و در این شبوارههای جاری، پُرم از عطر سکوت.
Rezaraza
رفت.
Rezaraza
حکمتت را، رحمتت را، تقدیرت را، حتی قهر و آشتیهایت را آفریدهوار میستایم و میپرستم.
Rezaraza
گل نفرت کاشتهام به گلستان دلت گلک؟ من نخواستهام اینگونه باشد، هرگز...
Rezaraza
یافتم انتهای جادهی بیپایان آرزوها را، شهر هرگز.
Rezaraza
تو بگو، قصّهی پرغصّهی بودن را به ثانیهها. تو بگو، راز آن گل ناشکفته را. تو بگو از پرواز، از آغاز. بگو از آن گمشدهی ناگفته. از همان گوی، به آواز.
Rezaraza
غرقهی مرداب ناباورانه چنگ میاندازد، حتی به خاشاکهایی که امید آخرند. اینجا همه چیز حکم فرشتهی نجات دارد.
Rezaraza
«دختره اینجا نشسته، گریه میکنه، زاری میکنه، از برای چی...؟» نجوایی کودکانه، میهمان لحظاتم میشود. آه فرشتهی کوچک زندگی! افسوس که پسری اینجا نشسته.
Rezaraza
نیستِ هستی، به بودن.
Rezaraza
نگاهم چه کودکانه منجمد میشود، در خنکای شبهایی که هیچگاه نخواهند آمد. شاپرک باغ ِ نبود! گلکِ ثانیهها! راز اسرار ِ نبود، من چه دانم که چه بود؟ که در این غافلهی حجم سکوت، نام سرسبز تو را پی جویم؟
Rezaraza
مستم از سکوت.
Rezaraza
چه ناجوانمردانه میفشرد گلویم را، بغض یاد سالهای نه چندان دور. و تو هم حتی، خاطره میشوی روزی. و یادت، یادت آن روز چه خواهد کرد با من؟
Rezaraza
و رفتن را از پرندههای شاخسار بیاموز، آنگاه که اسارت در چشمانت را تاب نیاورند.
Rezaraza
پروانههای سپید کوچک دلم در آسمان خاطره پرمیکشند، باز آی تا ببینی که چه بیبال میپرند.
معرفی وی ویو
سوالات متداول
ثبت نام
تبلیغات
ورود کاربران
Rezaraza
خدا بزرگتر است.
درباره
Rezaraza
نام: رضا
محل زندگي: تهران
2 پست برگزيده
10 دوست
24 دنبالگر
188 پست
دوستان
Rezaraza